ساده هستم، متولد شصت و نه، شهری فول تکنولوژیک و پیشرفته. فی المثل شصت پای راستمان هویت مان است و از آن  برای انجام امورات مالی نظیر حمل و نقل، خرید، رفتن به استخر و سینماو... استفاده می کنیم. البته اوایل در هنگام سوار شدن به  واحد مشکل داشتیم که الحمدالله با حرکات «آپ چاگی» و «دولیو چاگی» مشکلمان  بر طرف گشت و هم اکنون فقط در اماکن  دیگر با پا فشاری بر دستگاه های شصت خوان امور مالی و بانکی را انجام می دهیم . ناگفته نماد که بر این باوریم که شصت پای هر شخص ، شخصی است و نباید احدی آن را مشاهده کند.

از موارد دیگر استفاده از شصت پای راست این است که با اتصال آن به شبکه ی وای فای شهری، خبردار شده و ما را در جریان اخبار ریز و درشت منطقه قرار می دهد.

و همچنین از آنجایی که به سلامت خانواده می اندیشیم، در شهر ولایت هایی به نام های  پاکستان یک تا چهار تاسیس نموده ایم که شصت پای خود را در آنجا شسته تا شصتِ اکبر از دلبر تشخیص داده شود. با شصتِ پای راست در اتاق های فکر و همچنین در تالار اندیشه وارد نمیشویم تا آثار به جا مانده از گند زدنمان جایی درز پیدا نکند.

در مدارسمان به آموزش زبان چینی می پردازیم تا با حرفهایمان دل یکدیگر را شکسته و به جای یک  دل، صد دل عاشق یکدیبگر شویم.در همین راستا فرهاد های این شهر نیز  به ایجاد کوچه هایی تنگ مبادرت می کنند تا زیبایی شیرین هایمان را به رخ جهانیان بکشانند.و انصافا شورش را هم در آوردند.در این موارد عبارتِ « شصت، بر دلم نشست» توسط بانوان بر لب جاری شده و خاندان هفت بی جار و با جار را از نگرانی در می آورند.

آسفالت و سنگ فرشهای زمرّدین خیابانهای شهرمان آنقدر تمیز و یک دست هستند که پابرهنه در آن قدم می زنیم و هنگامی که به خانه وارد می شویم کفش می پوشیم تا خارِ فرش های بلادِ همسایه به پایمان نرود و آزرده خاطر نگردیم.در این شهر پوشاک نود و یک نیست، پوشاک نود و دو هم نیست، پوشاک نود و سه هم نیست، پوشاک نود و چهار هم نیست و فقط پوشاک نود و پنج هست که آن هم هوا آنقدر خوب است که نیازی به لباس تن نداریم، البته اسناد آن را محفوظ نگه داشته ایم چون عقیده داربم که ریا کار مناسبی نیست و ما نیز مردم ریاکاری نیستیم.جوی های آب مملو از آبی زلال است ولی حیف که کارهای فراوانمان فرصت نشستن بر لب جوی و دیدن گذران عمر را نمی دهد.

راستی از قیمت، آن جوان خوش بر و رو برایتان بگویم که تا از بند تن آزاد شد، به شهرمان آمد و سر گردنه دکانی باز نمود و هم اکنون در سرتاسر شهر شعب خود را دایر کرده است. انصافا کار بلد هم هست و دست به هر کاری میزند در آن توفیق می یابد.

از اتاق فرمان اشاره می کنند که شغل پانصد و شصت و هفتم من هم جور شده است و باید به جایی بروم که به آن نانوایی می گویند. تا نان حلال به خانه بیاورم دو ساعتی طول می کشد، پس تا لختی دیگر درود و دو صد بدرود.