آساک۱۳

اَللّهُمَ عَجِّلْ لِوَلیّکَ الْفَرَجَ وَ الْعافیةَ وَ النَّصْرْ وَ جَعَلْنا مِنْ خَیرِ انْصارِه وَ اعوانه وَ المُسْتَشْهَدینَ بَینَ یَدَیه

آساک۱۳

اَللّهُمَ عَجِّلْ لِوَلیّکَ الْفَرَجَ وَ الْعافیةَ وَ النَّصْرْ وَ جَعَلْنا مِنْ خَیرِ انْصارِه وَ اعوانه وَ المُسْتَشْهَدینَ بَینَ یَدَیه

دس نزار روی دلم، دلم کبابه داداشی

| دوشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۴، ۰۵:۴۱ ب.ظ | ۱ نظر

دس نذار روی دلم، دلم کبابه، داداشی!

این روزا دلا تو خطِ نون و آبه، داداشی!

حال مون رو پرسیدی، قربونِ اون معرفتت

توی این هول و وَلا خیلی خرابه، داداشی!

دل کجاس؟ دیگه باهاس دنبال بیدلا بریم

این روزا، این طرفا بیدلی بابه، داداشی!

یه نسیمی اومد و دمید و ما عین حباب

نقشِ ما نقش برآبه و سرابه، داداشی!

چی شد اون جوری نشد؟ کجا؟ کیا؟ کدوم طرف؟

چه سئوالایی دارم که بی جوابه، داداشی!

اگر دوس داری تو هم یه روز به روءیات برسی

چِش ببند و خوب بخواب! زندگی خوابه، داداشی!

***

اولش بنا نبود عاشقا دس به سر بشن

اولش بنا نبود این قَدِه دربه در بشن

جای پر زدن به شادی تو هوای زندگی

گم و گور بشن تو این پیچ و خمای زندگی

اولش بنا نبود که عاشقا خط بخورن

دیگرون شربت شادی، اونا تهمت بخورن

اولش بنا نبود که زخمی جفا بشن

توی غربتِ زمونه شوکرانو بچشن

زندگی خیلی قشنگه این روزا خیلی قشنگ!

پر شده خیابونا از آدمای رنگ وارنگ

دلِ من چشاتو واکن! کمی دنیا روببین!

هرکجا سفره ای هَس، حمله رندا روببین!

باغ لاله های نازنین لگدمالِ کیاس؟

گریه ها مالِ کیا و خنده ها مالِ کیاس؟

یه طرف دلا چه رنگی! یقه ها برفِ سفید!

از کنار اون دلا که رد می شید، رنگی نشید!

سوارن؛ با رخشِ شون سد می کنن جاده هارو

آقازاده ها می گیرن حالِ آزاده ها رو

بی نوا مردم و اون ها «نون و حلوا» می خونن

دیگرون مجنونن اما اونا «لیلا» می خونن

اون طرف تر جورِجوره؛ سور و ساتِ اختلاس

می برن شمش طلا و می ذارن رو اسکناس

شادمون، خنده به لب، اوستای حقه بازی ین

اوستای اوستاها تو رشته دس درازی ین

اون طرف ترُو ببین! قلندرای الکی

می زنن این وَر و اون وَر حرفای بانمکی

همونا که دَم به دَم «جونِ برادر» می زنن

بذا وقتش برسه، هزارتا خنجر می زنن

درویشای قلابی سُبحه به دس وُول می خورن

آدمای ساده دل یِه قُل دوقُل گول می خورن

هِی میان تو کوچه ها «یاحقُ و یاهُو» می زنن

بعد می رن خلوتِ شون، کبابِ آهو می زنن

وقتی پابده بِشون، شیطونا رو مات می کنن

روزی صدتا کامیون گناهو خیرات می کنن

رفقام یواش یواش رفتن و نالوطی شدن

مث او مستضعفا که یِه هُو طاغوتی شدن

همونایی که دَم از سفرة مولا می زدن

سفره های چرب و نرمُو می دیدن، جا می زدن

روز و شب، با دل شون شیطونا بازی می کنن

تا قیامت می خونن، روده درازی می کنن

یادشون رف؛ یه روزی شعارای ناب می دادن

سیبیلِ هزارتا رستمُو یِه دس تاب می دادن

وضعِ عالمُو ببین! خیلی قمر تو عقربه

بعضی یا می گن که روزِ روزه، کی می گه شبه؟

تو چشا؛ چشمه آب و قصه تلخ سراب...

تو دلا؛ حسرتِ شعر بی دروغ و بی نقاب...

***

مث گُل، مث پرنده، مث بارون و نسیم

نمی خواستیم مگه ما بهارُو منتشر کنیم؟

به زمین و به زمون نشون بدیم کرامتُو؟

به همه حتی به سنگا یاد بدیم محبتُو؟

نمی خواستیم به کویرِ سینه ها گُل بزنیم؟

از دلِ آدما تا عرش خدا پل بزنیم؟

نمی خواستیم که بهشتُو تو زمین به پا کنیم؟

آدما فرشته شن، دنیا رو با صفا کنیم؟

نمی خواستیم که دیگه سفرة خالی نباشه؟

توی دستِ حسرتی نون خیالی نباشه؟

تو دلِ پرنده ای عقدة شادی نمونه؟

غم کمِ اش بَدْ نی، ولی غمِ زیادی نمونه؟

اون روزا، جونِ تو از فرشته ها کم نبودیم

چی بودیم؟ هرچی بودیم، آدمِ آدم نبودیم

دل مون به کم تر از فرشته راضی نمی شد

یه نفس عشقِ حقیقی مون مجازی نمی شد

همه مون پر می زدیم تو آسمونِ آرزو

واژه ها می خوان بگن، اما دلم میگه «نگو!

***

یادِ اون دلای عاشق، یادِ اون صفا بخیر!

یاد اون همه شقایق، توی جبهه ها بخیر!

اونجاها دغَل مَغَل، دوز و کلک روا نبود

جز زرنگی تو شهادت، تو مرامِ ما نبود

چشمه مون، آینه مون، ظرفامونم یکی بودن

دلامون یکی بود و حرفامونم یکی بودن

اونجا هیشکی از دلت نشونِ حزبی نمی خواست

همه حزب عاشقی، حزب صفا، نه چپ، نه راست

واسه شهید شدن اخم و گزینشی نبود

پارتی و سفارش و خواهش و کرنشی نبود

نی نوا بود اونجاها؛ زلالیِ یقینِ ناب

اما کوک می کردن اینجا بعضی یا سازِ سراب

ادّعا بود دیگه، استادِ حقایق می شدن...

خوش خوشک، وارثِ اون همه شقایق می شدن...

***

دیگرون هرچی بودن؛ دلخوشی مون روح خدا

پیر مهربونِ ما، زنده ترینِ زنده ها

عاشقِ مردم کوچه و خیابون و حرَم

با وفای با وفا، شریک درد و داغ و غم

عقل سرخش که فراتر می رف از عشق و جنون

سفرة مردمو خالی نمی خواس از گُل و نون

با صفای با صفا؛ فطرتِشو گم نمی کرد

رنگ کبریا نداشت، اخم به مردم نمی کرد

یه روزی پر زد و رفت، آینه ها تیره شدن

آدما به زرق و برق سکه ها خیره شدن

خیلی یا به مذهبِ عاشقی پشتِ پا زدن

وقت امتحان که شد شیطونَه رو صدا زدن

حالا خیلی وقته که ما همه برزخی شدیم

دلامون سرده نگو آدمای یخی شدیم

چشامون دو قلوه سنگه؛ توی قاب آهنی

نبض مون نمی زنه، نه گریه ای، نه شیونی

مث این که مُرده دل ها، نمی یاد صدای قلب

دورة قلبای سکه ای و سکه های قلب

نه فرشته و نه شیطون، نه جهنم، نه بهشت

سرنوشتُو ما نوشتیم یا که ما رو سرنوشت؟

***

تو می گی؛ «این جوری یاس رسم زمونه، همیشه

چرا غافل بمونیم، دنیا داره عوض می شه

وقتشه بریم حالا یِه خورده الواطی کنیم

دلِ مونُو با دلِ داش آکُلا قاطی کنیم

هرچی گفتن و شنیدیم، الکی بود، الکی

با توام، مشتی! تویی دلخوشِ چی، دلخوشِ کی؟

تو دلِت پنجاه و هفتی یه، عقب موندی، داداش!

پاشو عشقی ! دست و پا کن یِه دلِ تازه به جاش!

عشق و دل که واسِ ما آب نمی شه، نونو بچسب!

پاشو تا دیر نشده جنابِ شیطونُو بچسب!

***

من می گم؛ «قبول دارم؛ هف خطِ هف خطا تویی

همه اشتبا می رن تو دنیا بی خطا تویی

تو هواشناسی و لهجه بادو می دونی

چقده؟ کدوم طرف؟ کم و زیادو می دونی

من می گم؛ «قبول دارم؛ که قرن بیست و یک شده

دیگه هرچی بدی یه خوبه و خوبی یا بده

می دونم عوض شده زمونه و دورِ شماس

هرکی نالوطی نباشه، زندگیش واویلاس!

***

پهلوون رفته تو خط حال، می گه؛ «زدم به خال!

حالا من موندم و دل مونده و یه دنیا سوءال

من نمی گم، تو بگو! که این چه جور عاشقی یه؟

آدما عوض شدن یا عوضی؟ قصه چی یه؟

ما بودیم عاشقِ بارون و گُل و نور و نسیم

چرا هیشکی نمی گه؛ چی شد که این ریختی شدیم؟

چی شد این جوری دوباره دل دادیم به قهقرا

یه روزی پر می زدیم فراتر از ستاره ها

سرگرونی رو ببین، پیشِ خدا خم نمی شیم

اون روزا فرشته بودیم، حالا آدم نمی شیم...

***

تو بساطِ ما دلا خیلی پُره، چشا تَرِه

دل من! عشقُو ببین که زخمیِ زور و زره

آدما رُو! تنه می زنندو طعنه می زنن

بذا فردا برسه، کی اوله؟ کی آخره؟

بی خودی ناله نزن تو کوچه های بیکسی

درا بسته، تازه گوش دلِ آدما کَرِه

سرنوشتمُو نوشتن به سفر؛ مثل نسیم

عاشق از روز اَزل تا به ابد دربه دره

تو خودش می ریزه غم هاشو به عالم نمی گه

جز خدا بگو کی از دردِ دلم باخبره؟

دلِ من! رها شو از این همه عشقِ رنگ وارنگ

چن تا معشوقُو یِه دل این وَر و اون وَر می بره؟

داغِ لاله ها عزیزه؛ چشمه روشنی یه

کی می گه که خون لاله های عاشق هدره؟

2

راستی، من چی شد که از خطه بارون اومدم؟

از مِه و آینه، از وادی مجنون اومدم؟

گیج و حیرون، اومدم تو بهتِ این شهر غریب

شهر دود و شهر آهن، شهر دلشوره، فریب

دوس دارم برم از اینجا، سر به صحرا بذارم

شهرُو با رِندا و نا لوطیا تنها بذارم

دوس دارم تو شیوة عاشقی آس و پاسی رو

گم شدن، رها شدن، خلوتِ ناشناسی رو

این همه کلک مَلَک، دغَل مغَل کارِ ما نیس

ناخنک، سبد سبد، بغل بغل کارِ ما نیس

سهم ما از این همه؛ کنجِ یه خلوت، دیگه هیچ!

سهم ما؛ تنها یه دل غربت و غربت، دیگه هیچ!

***

نَقل مون زهرِ هَلاهِل، نَقلِ مون نُقل و نبات...

بذا این حکایتو از اولِش بگم برات

روزی بود و روزگاری، زیر گنبدِ کبود

یکی بود، یکی نبود، غیرِ خدا هیشکی نبود

شهری بود که آدماش خوابِ بهارو می دیدن

خوابِ گُل، خوابِ نسیم و سبزه زارو می دیدن

دل شون می خواس که آسمون بازم آبی بشه

خورشید از را برسه، دوباره آفتابی بشه

کوچه ها بوی صمیمیتِ آسمون بدن

خونه فرشته رو به آدما نشون بدن

آدما تو دلِ هم ظلمت و نفرت نپاشن

مث چشمه، مث بارون، مث آیینه باشن

شهری بود یِه شهرِ زخمی، خسته و دس به دعا

دلا حیرون، چشا گریون، رو لبا خدا خدا

آسمون سُربی، گُلا تشنه و تلخ و بی بهار

بغضِ بی بهونه و پنجره های انتظار

دسته دسته لاله ها گلوله بارون می شدن

کوچه ها، خیابونا لبالب از خون می شدن

زیر و رو شد دلامون، اون قَدِه باصفا شدن

قفسا شکستن و پرنده ها رها شدن

خورشیدم یه روز اومد ابرِ کبودُ و زد کنار

تو زمستونِ سیا معجزه شد، اومد بهار...

***

جار زدن؛ «آهای! بیایْنْ بهارُو قسمتش کنیم!

احدی جا نمونه، عالَمُو دعوتش کنیم!

ما خیال مون نبود، زرنگا از را رسیدن

سرِسفره ها نشستنُ و به شادی لمیدن

همونایی که الانِه کاخ شون روتپه هاس

کیفِ شون کوکه؛ که دسِ عاشقا فلسِ سیاس

داداشی! آره، همون برادرای ناقلا

خلقُو مهربون دیدن، ولو شدن روسفره ها

وقت قسمت که رسید خیلی «بفرما» می زدن!

حال مون رو می دیدن «جونِ شماها» می زدن!

طمعِ طعمه نداشتیم، همه صاف و بی ریا

می نشستیم، اون طرف؛ «قبول داریم، جونِ شما!

اونا هم آیه می خوندن که زمونه فانی یه

هرکی دل به اون ببنده، اهل شرکه، جانی یه

مردم! این رو بدونین دنیاو مافیها اَخه!

هرکی دنیارو بچسبه، جاش تو قعر دوزخه!

بعدشم یواش یواش روسفره ها وا می شدن

ما تماشا می شدیم، اونا معما می شدن

همونایی که الان همش می خندن بِهِمون

خودشونو عقلِ کُل دیدن، ما رو اهل جنون

سرمون رو بُرده غوغای حروفِ حلق شون

یادشون رف اون همه حرفِ خدا و خلق شون

عاشقن؛ «بهار آزادی» رو خیلی دوس دارن

دس می دن با زعما، شادی رو خیلی دوس دارن

برو بچه شون شریفن، همه شاد و شنگولن

بندة خاص خدان، تو ینگه دنیا می لولن

عارفِ نون و نوا، اهل سلوکن؛ رفقا

مال مردم تا که دستِ شونه کوکن؛ رفقا

واسِ تمرین بهشت و عشق و حالی که نپرس!

می زنن این وَر و اون وَر پر و بالی که نپرس!

آخه لذتی داره، بهشت و تنهایی خوشه!

کیفِش اینه؛ بذا حسرت دیگرونُو بکُشه

اینه که رو خطِ خون خنده به لب پا می ذارن

حسرتِ شکفتنُو بر دل گل ها می ذارن

همدسِ حرومی یا، هی گل و بلبل می کنن

دست شون باشه، بهشتو هم چپاول می کنن

ولی قربونِ خدا برم! که خیلی با صفاس

عاشقِ پیاده ها، عاشقِ پابرهنه هاس

یه دقیقه اخمِ تونو واکنین، من با شمام

عاشقای آس و پاس، آی عاشقای آس و پاس!

زخم و تنهایی و حسرتُو تحمل می کنین

می دونم غم های عالم همه رو دوش شماس

شما با زمزمه هاتون گُلِ خورشید می کارین

چی بگم! که شعر من پیشِ شماها روسیاس

اگه وعده ها دروغ بود، اگه واعظا دروغ...

به خودِ خدا! حقیقتِ خدا تو قلبِ ماس

اگه فصل گرگ و میشه، اگه سایه روشنه

به دلاتون راندین غما رُو، تا خدا خداس

***

چه کنیم! دیگه همینه عالَمِ ما آدما

خیلی تکراری یه شادی و غمِ ما آدما

تو می گی که؛ «عشقِ شاعرا دروغه، اخوی!

دلِ شاعرا ببین چقد شلوغه، اخوی!

دلِ شون جای دیگه س ، عشقو بهونه می کنن

بیخودی فقط دلِ ما رو نشونه می کنن

شاعری یِه جور تفنُّنه الان، یه جور اَداس

جور واجوره دفترا، اما پُر از رنگ و ریاس...

***

من می گم؛ «دروغ چرا! دُرُس می گین، حق با شماس

می بینم که چه پلشتی یا تو خونِ واژه هاس

اما نالوطی شدن شاعر و ماعِر نداره

زمونه یواش یواش هاله رو دل ها می ذاره

این حکایتِ همیشه س؛ نه غریبه، نه عجیب!

مذهبِ عاشقی نیس بابِ دلای نانجیب

به خدا! اون قَدِه این زمونه زیرورو می شه

که دلِ آدما هرچی هس یِه روزی رو می شه

عاشقی نقّالی نیس، با قصه گفتن نمی شه

روز وشب، لیلی و مجنونو شنفتن نمی شه

اگه عاشقی ؛ باهاس طعمِ جنونُو بچشی

تب و تابِ غربت و هراس و خونُو بچشی

نمی شه تو وادی صدق وصفا پا بذاری

نینوا که شد، بری... عشقِ تو تنها بذاری

شاعرم آدمه، دورنیس اگه دَمدمی بشه

دلِشُو حروم کنه، یِه وخْ جهنمی بشه

اگه راستشُو بخوای؛ ما همه مون شکسته ایم

به نسیم آسمون پنجره ها رو بسته ایم

این همه فرشته، این حوالی یا پر می زنن

دل مون قُفله، و گرنه اونا هِی در می زنن

چه سکوتی یه تو چشما! مگه خاموشی زدن!

نکنه بر دل ما مُهر فراموشی زدن!

***

یه شبی بیا که دس به حال و قالی بزنیم

با پرنده های عاشق پر و بالی بزنیم

درِ آسمون به روی ما که بسته نمی شه

خدا از توبه شکستنِ ما خسته نمی شه

به خدا! خدا تمومِ بنده هاشُو دوس داره

واسِ برگشتنِ شون همیشه راهی می ذاره

تهِ دل ها به خدا ! یه نوری سوسو می زنه

یه فرشته تو دلِ هرکسی «هُوهُو» می زنه

توی گلدون شکسته گُلِ امیدُو ببین!

اون وَر پنجره ها خندة خورشیدُو ببین!

***

عاشقی اول و آخرش عذابه، داداشی!

اضطرابه، انتخابه، التهابه، داداشی!

شب و غربت و هوایی شدن و نم نمِ اشک

چشِ عاشق گُلهِ و گریه گلابه، داداشی!

من دلم شکسته، وقتشه بریزم دلَمُو

به خدا دلِ شکسته مستجابه، داداشی!

هِی غزل غزل اگه قصه داغَمُو بگم

چه حکایتی می شه! صدتا کتابه، داداشی!

اگه بی حسابه حرفِ من و کارِ خیلی یا

بذا فردا بشه ، همه چی حسابه، داداشی!

گلِ نرگس تو چِشا بهارو معنا می کنه

تو دعا بخون؛

که بخت ما نخوابِه،

داداشی!

تهران_پاییز ۱۳۸۰

نظرات  (۱)

  • طاها میرویسی
  • :)
    پاسخ:
    :-) 

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    تجدید کد امنیتی