به نام خداوند جان آفرین

خداوند آن و خداوند این

چنین گفت رستم به اسفندیار

برو رخشو از پارکینگ در بیار

بریم رو به سوی دکان عمو

بخریم خیار و کلم با لبو

که امشب میایند به خان‌مان

عمو، عمه و دایی و خالمان

یه امشب که آب رو داری کنیم

به از کار70مرد کاری کنیم

که یکهو بزد رستم آن کارت را

یارانه نریخته است ددم وای را

بزد زنگ رستم به تهمینه جان

که نشنیدی اخباری از یارانه، ای نور جان

که تهمینه در پاسخ او گفت

که ریزند یارانه را غم مخور

برو سر کوچه محمود جان

نسیه بخر هرچه خواهی از آن

برفتند خریدند و باز آمدند

سوی خانه با ساز و ناز آمدند

....

شاعر: خودم