آساک۱۳

اَللّهُمَ عَجِّلْ لِوَلیّکَ الْفَرَجَ وَ الْعافیةَ وَ النَّصْرْ وَ جَعَلْنا مِنْ خَیرِ انْصارِه وَ اعوانه وَ المُسْتَشْهَدینَ بَینَ یَدَیه

۱۱۶ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

دلم گرفته ای رفیقرفیق

دلم گرفته ای رفیق لبریز بغضم این روزا
هیشکی نمیفهمه منو خستم از این حال و هوا
دلم گرفته ای رفیق جا موندم انگار از همه
از حال این روزام برات هر چی بگم بازم کمه
کاشکی منم شبیه تو کم میشدم از روزگار
واسه دوباره دیدنت بگو مونده چند تا بهار
هنوز به یاد تو شبا به آسمون خیره میشم
یا منو با خودت ببر یا دوباره بیا پیشم
هنوز به یاد تو شبا به آسمون خیره میشم
یا منو با خودت ببر یا دوباره بیا پیشم

♫♫♫♫♫♫
کسی به جز تو این روزا حال منو نمی دونه
بگو کدوم جاده منو به شهر تو میرسونه
دلم گرفته ای رفیق دنیا بیمارت شده
همدم این روزای بد عکس رو دیوارت شده
هنوز به یاد تو شبا به آسمون خیره میشم
یا منو با خودت ببر یا دوباره بیا پیشم
هنوز به یاد تو شبا به آسمون خیره میشم
یا منو با خودت ببر یا دوباره بیا پیشم

۱۹ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۴۳ ۰ نظر

خبری نیست

من گم شده ام هرچه بگردی خبری نیست

جز این دو سه تا شعر که گفتم اثری نیست

یک بار نشستم به تو چیزی بنویسم

دیدم به عزیزان گله کردن هنری نیست

دلگیرم از این شهر پس از من که هوایش

آن گونه که در شأن تو باشد بپری نیست

ای کاش کسی باشد و کابوس که دیدی

در گوش تو آرام بگوید: خبری نیست

هر جا نکنی باز سر درد دلت را

چون دامن تر هست ولی چشم تری نیست

ای کاش که می گفت نگاه تو؛ بمانم

این لحظه که حرفت سند معتبری نیست

دل خوش نکنم پشت وداع تو سلامیست

یا پشت خداحافظی من سفری نیست

من چند قدم رفتم و برگشتم و دیدم

در بسته شد آن گونه که انگار دری نیست

مهدی فرجی

۱۱ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۲۵ ۰ نظر

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را

 

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

 

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

 

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

 

...

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

 

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

به تو اصرار نکرده است فرایندش را

 

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

 

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

 

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گم کرد خداوندش را

 

« کاظم بهمنی »

۰۵ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۵ ۰ نظر

جای خالی

قهوه می ریزم برایت
نیستی آن سوی میز...
هی شکر می ریزم و
تلخ است جای خالی‌ ات...!

«معصومه صابر»

۱۷ تیر ۹۶ ، ۱۰:۳۳ ۰ نظر

از جوانی حسرت بسیار می ماند به جا

آنچنان کز رفتن گل، خار می ماند به جا

از جوانی حسرت بسیار می ماند به جا

آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است

آنچه از عمر سبک رفتار می ماند به جا

نیست غیر از رشته طول امل چون عنکبوت

آنچه از ما بر در و دیوار می ماند به جا

کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی

در کف گلچین ز گلشن خار می ماند به جا

رنگ و بوی عاریت پا در رکاب رحلت است

خارخاری در دل از گلزار می ماند به جا

جسم خاکی مانع عمر سبک رفتار نیست

پیش از این سیلاب کی دیوار می ماند به جا

غافل است آن کز حیات رفته می جوید اثر

نقش پا، کی زان سبک رفتار می ماند به جا

هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست

وقت آن کس خوش کز او آثار می ماند به جا

زنگ افسوسی به دست خواجه هنگام رحیل

از شمار درهم و دینار می ماند به جا

نیست از کردار، ما بی حاصلان را بهره ای

چون قلم از ما همین گفتار می ماند به جا

ظالمان را مهلت از مظلوم چرخ افزون دهد

بیشتر از مور اینجا مار می ماند به جا

سینه ناصاف در میخانه نتوان یافتن

نیست هر جا صیقلی، زنگار می ماند به جا

می کشد حرف از لب ساغر می پرزور عشق

در دل عاشق کجا اسرار می ماند به جا

عیش شیرین را بود در چاشنی صد چشم شور

برگ صائب بیشتر از بار می ماند به جا

« صائب تبریزی»

پ ن: ۱۰ تیر، روز بزرگداشت صائب تبریزی

۱۰ تیر ۹۶ ، ۰۰:۲۲ ۰ نظر