آساک۱۳

اَللّهُمَ عَجِّلْ لِوَلیّکَ الْفَرَجَ وَ الْعافیةَ وَ النَّصْرْ وَ جَعَلْنا مِنْ خَیرِ انْصارِه وَ اعوانه وَ المُسْتَشْهَدینَ بَینَ یَدَیه

۱۱۶ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

با سنگ می‌شود چه کار کرد

یک اتفاق ساده مرا بی قرار کرد

یابد نشست و یک غزل تازه کار کرد

در کوچه می‌گذشتم و پایم به سنگ خورد

سنگی که فکر و ذکر دلم را دچار کرد

از ذهن من گذشت که با سنگ می‌شود

آیا چه کارها که در این روزگار کرد!

با سنگ می‌شود جلوی سیل را گرفت

طغیان رودهای روان را مهار کرد

یا سنگ روی سنگ نهاد و اتاق ساخت

بی سرپناه‌ها همه را خانه دار کرد

یا می‌شود که نام کسی را بر آن نوشت

با ذکر چند فاتحه، سنگ مزار کرد

یا مثل کودکان شد و از روی شیطنت

زد شیشه‌ای شکست و دوید و فرار کرد

با سنگ مفت می‌شود اصلا به لطف بخت

گنجشک‌های مفت زیادی شکار کرد

یا می‌شود که سنگ کسی را به سینه زد

جانب از او گرفت و بدان افتخار کرد

یا سنگ روی یخ شد و القصه خویش را

در پیش چشم ناکس و کس شرمسار کرد

ناگاه بی مقدمه آمد به حرف سنگ

اینگونه گفت و سخت مرا بیقرار کرد :

تنها به یک جوان فلسطینی‌ام بده

با من ببین که می‌شود آنگه چه کار کرد!

(علی فردوسی)

۳۱ تیر ۹۴ ، ۱۵:۵۵ ۱ نظر

از خیابان عبور میکنی

 از
 خیابان عبور میکنی و عاشقم میکنی به آسانی - 
مینشینم به جای بم در شعر، میشوم یک نماد ویرانی - -
 این طرف من به لرزه می افتم از قدم های با صلابت تو - 
آنطرف تر هم عاشقت شده است یک پسر بچه ی دبستانی - -
 وسط روزهای معمولی،تا حواسش پی تو راه افتاد -
 پشت سر هم اضافه خدمت خورد،کهنه سرباز توی دژبانی - -
 و تو انگار آفریده شدی،صبح تا شب بی اعتنا به همه -
 در خیابان فقط قدم بزنی، دل یک شهر را بلرزانی - - 
توی تاریخ دست میبری و چارده قرن میروی به عقب -
 جای شیرین تو میروی این بار توی دربار شاه ساسانی - -
 این خیالات خام بی حاصل- فیلم یا خواب - هرکدام که هست - 
مینشینم کنار پنجره تا برسد به سکانس پایانی - -
 از خیابان عبور میکنی و من به این فکر میکنم که فقط -
 قصدش از خلقتت همین بوده ، دل یک شهر را بلرزانی...
 سید مهدی رضوی
۲۸ تیر ۹۴ ، ۲۰:۰۴ ۰ نظر

عیبی ندارد ما اگر دنیا نداریم

عیبی ندارد ما اگر دنیا نداریم 
درگیر اوهامیم و یک رویا نداریم 

در فکر پروازیم و پرها را شکستند 
حتی برای دلخوشی هم، پا نداریم! 

منصورها بالای دارند و هوا پس! 
صبحی برای روشن فردا نداریم 

امیدهامان رنگ بی تابی گرفتند 
وقتی سپیدی در سیاهی ها نداریم 

از جنس بارانی شبیه نسل شصتیم 
امروز حتی در زمین هم جا نداریم 

مارا به رویاها دچار محض کردند 
دیگر غم آزادگی هارا نداریم 

باید بمانیم و بسوزیم و بسازیم 
وقتی که یک آن طاقت سرما نداریم 

۲۷ تیر ۹۴ ، ۲۲:۱۴ ۰ نظر

زنبور عسل ریخته سرتاسر کوچه

نزدیک غروب هیجان آور کوچه

من باز به شوق تو نشستم سر کوچه

گل های سر روسری ات مثل همیشه

زنبور عسل ریخته سرتاسر کوچه

 از دوختن چشم قشنگت به زمین است

نقشی که چنین حک شده در باور کوچه

 اینگونه نگین در همه ی عمر ندیدم

 اینقدر برازنده بر انگشتر کوچه

«گل در برو می در کف و معشوق ...» خدایا

من مست غزلخوانی سکرآور کوچه

 لب تر کن تا ور بکشد پاشنه اش را

 بی واهمه یکبار دگر قیصر کوچه

 من کشته ی این عشقم و باید بگذارند 

 فردای جهان نام مرا برسر کوچه -

۲۵ تیر ۹۴ ، ۱۷:۴۳ ۰ نظر

من همان « فرش ِ گران سنگم »

من شبیه کوهم امّا از وسط تا خورده ام - 
تو تصوّر می کنی چوبِ خدا را خورده ام - -
 نه! خیال بد نکن، چوب خدا اینگونه نیست - 
من هرآنچه خورده ام از دست دنیا خورده ام - - 
ساده از من رد نشو ای سنگدل، قدری بایست - 
من همان « فرش ِ گران سنگم » ، فقط پا خورده ام - -
 قطره ام امّا هزاران رود ِ جاری در من است - 
غرق در دلشوره ام انگار دریا خورده ام - - 
دائما در حال تغییرم ، بپرس از آینه - 
بارها از دیدن تصویر خود جا خورده ام
۲۰ تیر ۹۴ ، ۱۴:۰۶ ۰ نظر