آساک۱۳

اَللّهُمَ عَجِّلْ لِوَلیّکَ الْفَرَجَ وَ الْعافیةَ وَ النَّصْرْ وَ جَعَلْنا مِنْ خَیرِ انْصارِه وَ اعوانه وَ المُسْتَشْهَدینَ بَینَ یَدَیه

۱۱۵ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

دس نزار روی دلم، دلم کبابه داداشی

دس نذار روی دلم، دلم کبابه، داداشی!

این روزا دلا تو خطِ نون و آبه، داداشی!

حال مون رو پرسیدی، قربونِ اون معرفتت

توی این هول و وَلا خیلی خرابه، داداشی!

دل کجاس؟ دیگه باهاس دنبال بیدلا بریم

این روزا، این طرفا بیدلی بابه، داداشی!

یه نسیمی اومد و دمید و ما عین حباب

نقشِ ما نقش برآبه و سرابه، داداشی!

چی شد اون جوری نشد؟ کجا؟ کیا؟ کدوم طرف؟

چه سئوالایی دارم که بی جوابه، داداشی!

اگر دوس داری تو هم یه روز به روءیات برسی

چِش ببند و خوب بخواب! زندگی خوابه، داداشی!

ادامه مطلب...
۰۶ مهر ۹۴ ، ۱۷:۴۱ ۱ نظر

صحیح است

از پشت تریبون دلم عشق چنین گفت:

محبوب تو زیباست... قشنگ است... ملیح است

اعضای وجودم همه فریاد کشیدند

احسنت صحیح است... صحیح است... صحیح است.

(ملک الشعرای بهار)

۲۱ مرداد ۹۴ ، ۲۰:۰۲ ۰ نظر

شعر

هر چند که خسته ایم از این حال نیا!
شرمنده! اگر ندارد اشکال نیا!
ما خط تمام نامه هامان کوفی است
آقای گلم زبان من لال نیا! .......

جلیل صفربیگی 

۰۹ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۱۹ ۰ نظر

شعر

هر روز به ما اگر که سر هم بزنی
بر ریشه ی خواب ما تبر هم بزنی
آقا تو که خوب می شناسی ما را
زنگ در خانه را اگر هم بزنی ......

جلیل صفربیگی

۰۹ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۱۸ ۰ نظر

با سنگ می‌شود چه کار کرد

یک اتفاق ساده مرا بی قرار کرد

یابد نشست و یک غزل تازه کار کرد

در کوچه می‌گذشتم و پایم به سنگ خورد

سنگی که فکر و ذکر دلم را دچار کرد

از ذهن من گذشت که با سنگ می‌شود

آیا چه کارها که در این روزگار کرد!

با سنگ می‌شود جلوی سیل را گرفت

طغیان رودهای روان را مهار کرد

یا سنگ روی سنگ نهاد و اتاق ساخت

بی سرپناه‌ها همه را خانه دار کرد

یا می‌شود که نام کسی را بر آن نوشت

با ذکر چند فاتحه، سنگ مزار کرد

یا مثل کودکان شد و از روی شیطنت

زد شیشه‌ای شکست و دوید و فرار کرد

با سنگ مفت می‌شود اصلا به لطف بخت

گنجشک‌های مفت زیادی شکار کرد

یا می‌شود که سنگ کسی را به سینه زد

جانب از او گرفت و بدان افتخار کرد

یا سنگ روی یخ شد و القصه خویش را

در پیش چشم ناکس و کس شرمسار کرد

ناگاه بی مقدمه آمد به حرف سنگ

اینگونه گفت و سخت مرا بیقرار کرد :

تنها به یک جوان فلسطینی‌ام بده

با من ببین که می‌شود آنگه چه کار کرد!

(علی فردوسی)

۳۱ تیر ۹۴ ، ۱۵:۵۵ ۱ نظر