آساک۱۳

اَللّهُمَ عَجِّلْ لِوَلیّکَ الْفَرَجَ وَ الْعافیةَ وَ النَّصْرْ وَ جَعَلْنا مِنْ خَیرِ انْصارِه وَ اعوانه وَ المُسْتَشْهَدینَ بَینَ یَدَیه

۱۱۶ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

شعری از نغمه مستشار نظامی

می خواستم برای تو چیزی ولی نشد

پیراهن سپید و تمیزی ولی نشد

من باشم و تو باشی و باغ و دو صندلی

من باشم و تو باشی و میزی ولی نشد

سوغات جاده های سفر را بیاورم

بنشینم و تو چای بریزی ولی نشد

می خواستم برای خودم دست و پا کنم

از چنگ عشق راه گریزی ولی نشد

یا لا اقل بدون تعارف بگویم از

اینکه برای من چه عزیزی ولی نشد

گفتی بخند و قول بده بعد از این دگر

در پیش چشمم اشک نریزی ولی نشد

گفتم قبول کن که کسی عاشقت شده

می خواسته برای تو چیزی ولی نشد

۲۱ مهر ۹۴ ، ۱۵:۵۳ ۱ نظر

مهدی نقبایی۱

خود را شب در آینه دیدم دلم گرفت

از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت

از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی

بالا تر از خودم نپریدم دلم گرفت

از اینکه با تمام پس انداز عمر خود

حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت

کم کم به سطح آینه برف می نشست

دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت

دنبال کودکی که در آن سوی برف بود

رفتم ولی به اونرسیدم دلم گرفت

نقاشیم تمام شد و زنگ خانه خورد

من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت

شاید تمام قصه مـا ایـن ســـه جــــمله بود
آشوب بـودی آمـدی و رد شـدی ، همـــین

من سطحی از تـرک شـده بودم که بشکنم
تو آخـریـن تلنگر این سـد شـدی ، همـــین

هـرگـز تـو انـتـخاب نکـردی مـرا ، فـقـط
گاهی بر این دو راهه مردد شدی ، همین

حـذف بـیـای قـافـیه هـا کــــــار تـو نـبـود
تو بـاعـث ردیـف نـیـامـد شـدی ، همـــین

حـرفـی کـه در دقــایـق زخــمی انـتـظـــار
تـیـر خــلاص را بــه دلــم زدی ، همـــین

بـا ایـن هـمـه شـکایـتـی از تـو نـمی کــنـم
تنها قبول کن که کمی بد شدی...همـــین !

۲۱ مهر ۹۴ ، ۱۵:۵۰ ۰ نظر

مرگ آروم نارنگی رنگ

فرض کن یک غروب بارانی ست

و تو تنها نشسته‌ای مثلا

بعدش احساس می‌کنی انگار

سخت دلتنگ و خسته‌ای مثلا

در همان لحظه‌ای که این احساس

مثل یک ابر بی دلیل آن‌جاست

شده یک لحظه احتمال دهی

که دلی را شکسته‌ای مثلا؟

که دلی را شکسته‌ای و سپس

ابرهای ملامت آمده‌اند

پلک خود را هم از پشیمانی

روی هم سخت بسته‌ای مثلا

مثلاهای مثل این هرشب

دلخوشی‌های کوچکم شده‌اند

در تمام ردیف‌های جهان

تو کنارم نشسته‌ای مثلا

و دلی را که این همه تنهاست

ژاپنی‌ها قشنگ می‌فهمند

مثل ویرانی هیروشیماست

بعد از آن جنگ هسته‌ای مثلا

فرض کن یک غروب بارانی ست

و تو تنها نشسته‌ای مثلا

من نباید زیاد شکوه کنم

من نباید... تو خسته ای مثلا

(مهدی نقبایی)

۲۱ مهر ۹۴ ، ۱۵:۰۴ ۰ نظر

رهبر

ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمکران گل کرد
بغض تو تا شکست بر لب‌ها
ذکر یا صاحب الزمان (عج) گل کرد

جان ایران! چه شد که جانت را
جان ناقابلی گمان کردی؟!
آبروی همه مسلمانان
اشک ما را چرا درآوردی؟!

جسم تو کامل است، ناقص نیست
می‌دهد عطر یک بغل گل یاس
دستت اما حکایتی دارد…
رَحِمَ اللهُ عَمِی العباس! 

۱۵ مهر ۹۴ ، ۱۷:۱۰ ۰ نظر

شعر۷

فاضل نظری

از باغ می برند چراغانیت کنند
تا کاج جشن های زمستانیت کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن ازچاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

یک نقطه بیش فرق رجیم و رحیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

۱۴ مهر ۹۴ ، ۲۳:۴۹ ۰ نظر