آساک۱۳

اَللّهُمَ عَجِّلْ لِوَلیّکَ الْفَرَجَ وَ الْعافیةَ وَ النَّصْرْ وَ جَعَلْنا مِنْ خَیرِ انْصارِه وَ اعوانه وَ المُسْتَشْهَدینَ بَینَ یَدَیه

آساک۱۳

اَللّهُمَ عَجِّلْ لِوَلیّکَ الْفَرَجَ وَ الْعافیةَ وَ النَّصْرْ وَ جَعَلْنا مِنْ خَیرِ انْصارِه وَ اعوانه وَ المُسْتَشْهَدینَ بَینَ یَدَیه

۱۰۹ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

| پنجشنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۱۵ ق.ظ | ۰ نظر

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را

 

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

 

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

 

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

 

...

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

 

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

به تو اصرار نکرده است فرایندش را

 

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

 

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

 

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گم کرد خداوندش را

 

« کاظم بهمنی »

جای خالی

| شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۳۳ ق.ظ | ۰ نظر

قهوه می ریزم برایت
نیستی آن سوی میز...
هی شکر می ریزم و
تلخ است جای خالی‌ ات...!

«معصومه صابر»

از جوانی حسرت بسیار می ماند به جا

| شنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۶، ۱۲:۲۲ ق.ظ | ۰ نظر

آنچنان کز رفتن گل، خار می ماند به جا

از جوانی حسرت بسیار می ماند به جا

آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است

آنچه از عمر سبک رفتار می ماند به جا

نیست غیر از رشته طول امل چون عنکبوت

آنچه از ما بر در و دیوار می ماند به جا

کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی

در کف گلچین ز گلشن خار می ماند به جا

رنگ و بوی عاریت پا در رکاب رحلت است

خارخاری در دل از گلزار می ماند به جا

جسم خاکی مانع عمر سبک رفتار نیست

پیش از این سیلاب کی دیوار می ماند به جا

غافل است آن کز حیات رفته می جوید اثر

نقش پا، کی زان سبک رفتار می ماند به جا

هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست

وقت آن کس خوش کز او آثار می ماند به جا

زنگ افسوسی به دست خواجه هنگام رحیل

از شمار درهم و دینار می ماند به جا

نیست از کردار، ما بی حاصلان را بهره ای

چون قلم از ما همین گفتار می ماند به جا

ظالمان را مهلت از مظلوم چرخ افزون دهد

بیشتر از مور اینجا مار می ماند به جا

سینه ناصاف در میخانه نتوان یافتن

نیست هر جا صیقلی، زنگار می ماند به جا

می کشد حرف از لب ساغر می پرزور عشق

در دل عاشق کجا اسرار می ماند به جا

عیش شیرین را بود در چاشنی صد چشم شور

برگ صائب بیشتر از بار می ماند به جا

« صائب تبریزی»

پ ن: ۱۰ تیر، روز بزرگداشت صائب تبریزی

مخترع عاشق

| سه شنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۱۳ ق.ظ | ۰ نظر
من فکر می کنم
الکساندر هم عاشق بود که تلفن را آفرید
وگرنه
به عقل هیچ آدم عاقلی نمی رسید
که می توان حضور گرم کسی را 
از سیم های سرد عبور داد!

«داوود رشیدی»

مشرق

| يكشنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۴۹ ب.ظ | ۰ نظر

عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود           

عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود

شرط می بندم که فردایی نه خیلی دیر و دور         

مهربانی ، حاکم کل مناطق می شود

می رسد روزی که شرط عاشقی دلدادگی است    

آن زمان هر دل فقط یک بار عاشق می شود

من گمان دارم زمانی که نه زود است و نه دیر       

روح باران حاکم کل مناطق می شود

راز عشق

| شنبه, ۱۳ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۲۹ ق.ظ | ۰ نظر

عشق رازی است
که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا
با من تنها دارد...!


« فاضل نظری »

هوای تو!

| سه شنبه, ۹ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۴۹ ق.ظ | ۱ نظر
جایت خالی
چقدر هوا
برایِ دوست داشتن ات
خوب است!
 « افشین صالحی »

فقط شعر می گویم

| يكشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۰۱ ق.ظ | ۲ نظر
تمام زندگی ام
صرف شعر گفتن شد
از آن زمان که شنیدم
تو شعر می خوانی

«عباس رزاقی»

یک نفر مانده ازین قوم که برمی گردد

| شنبه, ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۲:۲۲ ب.ظ | ۰ نظر

شب همان شب که سفر مبداء دوران می شد
خط به خط باور تقویم مسلمان می شد

شب همان شب که جهانی نگران بود آن شب
صحبت از جان پیمبر به میان بود آن شب

در شب فتنه شب فتنه شب خنجرها
باز هم چاره علی بود نه آن دیگرها

مرد؛ مردی که کمر بسته به پیکار دگر
بی زره آمده در معرکه یک بار دگر

تا خود صبح خطر دور و برش می رقصید
تیغ عریان شده بالای سرش می رقصید

مرد آن است که تا لحظه ی آخر مانده
در شب خوف و خطر جای پیمبر مانده

گر چه باران به سبو بود و نفهمید کسی
و محمد خود او بود و نفهمید کسی

در شب فتنه شب فتنه شب خنجرها
باز هم چاره علی بود نه آن دیگرها

دیگرانی که به هنگامه تمرّد کردند
جان پیغمبر خود را سپر خود کردند

بگذارید بگویم چه غمی حاصل شد
آیه ی ترس برای چه کسی نازل شد

بگذارید بگویم خطر عشق مکن
جگر شیر نداری سفر عشق مکن

عنکبوت آیه ای از معجزه بر سر در دوخت
تاری از رشته ایمان تو محکم تر دوخت

از شب ترس و تبانی چه بگویم دیگر؟!
از فلانی و فلانی چه بگویم دیگر؟!

یازده قرن به دل سوخته ام می دانی
مُهر وحدت به لبم دوخته ام می دانی 

 
باز هم یک نفر از درد به من می گوید
من زبان دوختم و خواجه سخن می گوید:

"من که از آتش دل چون خُم مِی در جوشم
مُهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم"

طاقت آوردن این درد نهان آسان نیست
شِقْشقِیّه است و سخن گفتن از آن آسان نیست

می رود قصه ی ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

چشم وا کن احد آیینه ی عبرت شد و رفت
دشمن باخته بر جنگ مسلط شد و رفت

آن که انگیزه اش از جنگ غنیمت باشد
با خبر نیست که طاعت به اطاعت باشد

داد و بیداد که در بطن طلا آهن بود
چه بگویم که غنیمت رکب دشمن بود

داد و بیداد برادر که برادر تنهاست
جنگ را وا مگذارید پیمبر تنهاست

یک به یک در ملاء عام و نهانی رفتند
همه دنبال فلانی و فلانی رفتند

همه رفتند غمی نیست علی می ماند
جای سالم به تنش نیست ولی می ماند

مرد مولاست که تا لحظه ی آخر مانده
دشمن از کشتن او خسته شده درمانده

در دل جنگ نه هر خار و خسی می ماند
جگر حمزه اگر داشت کسی می ماند

مرد آن است که سر تا به قدم غرق به خون
آن چنانی که علی از اُحد آمد بیرون

می رود قصه ی ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می رسد قصه به آن جا که علی دل تنگ است
می فروشد زرهی را که رفیق جنگ است

چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد
اِن یَکاد از نفس فاطمه بر تن دارد

کوچه آذین شده در همهمه آرام آرام
تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام

فاطمه فاطمه با رایحه ی گل آمد
ناگهان شعر حماسی به تغزّل آمد

می رود قصه ی ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می رسد قصه به آن جا که جهان زیبا شد
با جهاز شتران کوه اُحد بر پا شد

و از آن آینه با آینه بالا می رفت
دست در دست خودش یک تنه بالا می رفت

تا که از غار حرا بعثت دیگر آرد
پیش چشم همه از دامنه بالا می رفت

تا شهادت بدهد عشق ولی الله است
پله در پله از آن ماذنه بالا می رفت

پیش چشم همه دست پسر بنت اسد
بین دست پسر آمنه بالا می رفت

گفت: این بار به پایان سفر می گویم
«بارها گفته ام و بار دگر می گویم»

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

گفت ساقیِ من این مرد و سبویم دستش
بگذارید که یک شمّه بگویم، دستش

هر چه در عالم بالاست تصرف کرده
شب معراج به من سیب تعارف کرده

گفتنی ها همگی گفته شد آن جا اما
واژه در واژه شنیدند صدا را اما...

سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد
آن که فهمید و خودش را به نفهمیدن زد

می رود قصه ی ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

شهر این بار کمر بسته به انکار علی
ریسمان هم گره انداخته در کار علی

بگذارید نگویم که اُحد می لرزد
در و دیوار ازین قصه به خود می لرزد

می رود قصه ی ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می نویسم که "شب تار سحر می گردد"
یک نفر مانده ازین قوم که برمی گردد

سیدحمیدرضا برقعی

  • ۰ نظر
  • ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۲۲

« زمین از دلبران خالی‌ست» اما این خیابان‌ها

| يكشنبه, ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۵۰ ب.ظ | ۰ نظر

« زمین از دلبران خالی‌ست» اما این خیابان‌ها

پر است از دلبران فِیک، حتی پشت فرمان‌ها 

به‌حدی آب رفته دامن دلبرنماها که

به‌سختی می‌رسد دستان ما دیگر به دامان‌ها

میان کله این‌ها خیال بچه‌داری نیست

ملخ افتاده انگاری میان نسل مامان‌ها

نه دیگر قورمه‌سبزی می‌شود پیدا، نه ته‌دیگی

امان از دست تأثیر پنیر پارمیزان‌ها 

نه دخترخانم همسایه نذری می‌دهد ما را

نه حتی آش دوغی مانده در اعماق قزقان‌ها

سبیل مردهای ما شده ابزارِ تزئینی

نمی‌سنجند مردان را مگر با مارکِ تنبان‌ها

بیا بنشین و رسوایی تماشا کن، نمک دارد

گذشته عصر قدرت‌ها و قیصر‌ها و فرمان‌ها

نه‌تنها نقد، بلکه با چک و اقساطِ کم‌بهره

اخیراً می‌فروشند عشق را توی اتوبان‌ها

«الا یا ایها الساقی ادر کأساً و ناولها»

که عشق آسان نمود اما امان از دست انسان‌ها


« سعید طلایی »

  • ۰ نظر
  • ۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۵۰