آساک۱۳

اَللّهُمَ عَجِّلْ لِوَلیّکَ الْفَرَجَ وَ الْعافیةَ وَ النَّصْرْ وَ جَعَلْنا مِنْ خَیرِ انْصارِه وَ اعوانه وَ المُسْتَشْهَدینَ بَینَ یَدَیه

آساک۱۳

اَللّهُمَ عَجِّلْ لِوَلیّکَ الْفَرَجَ وَ الْعافیةَ وَ النَّصْرْ وَ جَعَلْنا مِنْ خَیرِ انْصارِه وَ اعوانه وَ المُسْتَشْهَدینَ بَینَ یَدَیه

۱۰۹ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

صحیح است

| چهارشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۴، ۰۸:۰۲ ب.ظ | ۰ نظر

از پشت تریبون دلم عشق چنین گفت:

محبوب تو زیباست... قشنگ است... ملیح است

اعضای وجودم همه فریاد کشیدند

احسنت صحیح است... صحیح است... صحیح است.

(ملک الشعرای بهار)

شعر

| جمعه, ۹ مرداد ۱۳۹۴، ۰۵:۱۹ ب.ظ | ۰ نظر

هر چند که خسته ایم از این حال نیا!
شرمنده! اگر ندارد اشکال نیا!
ما خط تمام نامه هامان کوفی است
آقای گلم زبان من لال نیا! .......

جلیل صفربیگی 

شعر

| جمعه, ۹ مرداد ۱۳۹۴، ۰۵:۱۸ ب.ظ | ۰ نظر

هر روز به ما اگر که سر هم بزنی
بر ریشه ی خواب ما تبر هم بزنی
آقا تو که خوب می شناسی ما را
زنگ در خانه را اگر هم بزنی ......

جلیل صفربیگی

با سنگ می‌شود چه کار کرد

| چهارشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۴، ۰۳:۵۵ ب.ظ | ۱ نظر

یک اتفاق ساده مرا بی قرار کرد

یابد نشست و یک غزل تازه کار کرد

در کوچه می‌گذشتم و پایم به سنگ خورد

سنگی که فکر و ذکر دلم را دچار کرد

از ذهن من گذشت که با سنگ می‌شود

آیا چه کارها که در این روزگار کرد!

با سنگ می‌شود جلوی سیل را گرفت

طغیان رودهای روان را مهار کرد

یا سنگ روی سنگ نهاد و اتاق ساخت

بی سرپناه‌ها همه را خانه دار کرد

یا می‌شود که نام کسی را بر آن نوشت

با ذکر چند فاتحه، سنگ مزار کرد

یا مثل کودکان شد و از روی شیطنت

زد شیشه‌ای شکست و دوید و فرار کرد

با سنگ مفت می‌شود اصلا به لطف بخت

گنجشک‌های مفت زیادی شکار کرد

یا می‌شود که سنگ کسی را به سینه زد

جانب از او گرفت و بدان افتخار کرد

یا سنگ روی یخ شد و القصه خویش را

در پیش چشم ناکس و کس شرمسار کرد

ناگاه بی مقدمه آمد به حرف سنگ

اینگونه گفت و سخت مرا بیقرار کرد :

تنها به یک جوان فلسطینی‌ام بده

با من ببین که می‌شود آنگه چه کار کرد!

(علی فردوسی)

از خیابان عبور میکنی

| يكشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۴، ۰۸:۰۴ ب.ظ | ۰ نظر
 از
 خیابان عبور میکنی و عاشقم میکنی به آسانی - 
مینشینم به جای بم در شعر، میشوم یک نماد ویرانی - -
 این طرف من به لرزه می افتم از قدم های با صلابت تو - 
آنطرف تر هم عاشقت شده است یک پسر بچه ی دبستانی - -
 وسط روزهای معمولی،تا حواسش پی تو راه افتاد -
 پشت سر هم اضافه خدمت خورد،کهنه سرباز توی دژبانی - -
 و تو انگار آفریده شدی،صبح تا شب بی اعتنا به همه -
 در خیابان فقط قدم بزنی، دل یک شهر را بلرزانی - - 
توی تاریخ دست میبری و چارده قرن میروی به عقب -
 جای شیرین تو میروی این بار توی دربار شاه ساسانی - -
 این خیالات خام بی حاصل- فیلم یا خواب - هرکدام که هست - 
مینشینم کنار پنجره تا برسد به سکانس پایانی - -
 از خیابان عبور میکنی و من به این فکر میکنم که فقط -
 قصدش از خلقتت همین بوده ، دل یک شهر را بلرزانی...
 سید مهدی رضوی

عیبی ندارد ما اگر دنیا نداریم

| شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴، ۱۰:۱۴ ب.ظ | ۰ نظر

عیبی ندارد ما اگر دنیا نداریم 
درگیر اوهامیم و یک رویا نداریم 

در فکر پروازیم و پرها را شکستند 
حتی برای دلخوشی هم، پا نداریم! 

منصورها بالای دارند و هوا پس! 
صبحی برای روشن فردا نداریم 

امیدهامان رنگ بی تابی گرفتند 
وقتی سپیدی در سیاهی ها نداریم 

از جنس بارانی شبیه نسل شصتیم 
امروز حتی در زمین هم جا نداریم 

مارا به رویاها دچار محض کردند 
دیگر غم آزادگی هارا نداریم 

باید بمانیم و بسوزیم و بسازیم 
وقتی که یک آن طاقت سرما نداریم 

زنبور عسل ریخته سرتاسر کوچه

| پنجشنبه, ۲۵ تیر ۱۳۹۴، ۰۵:۴۳ ب.ظ | ۰ نظر

نزدیک غروب هیجان آور کوچه

من باز به شوق تو نشستم سر کوچه

گل های سر روسری ات مثل همیشه

زنبور عسل ریخته سرتاسر کوچه

 از دوختن چشم قشنگت به زمین است

نقشی که چنین حک شده در باور کوچه

 اینگونه نگین در همه ی عمر ندیدم

 اینقدر برازنده بر انگشتر کوچه

«گل در برو می در کف و معشوق ...» خدایا

من مست غزلخوانی سکرآور کوچه

 لب تر کن تا ور بکشد پاشنه اش را

 بی واهمه یکبار دگر قیصر کوچه

 من کشته ی این عشقم و باید بگذارند 

 فردای جهان نام مرا برسر کوچه -

من همان « فرش ِ گران سنگم »

| شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۴، ۰۲:۰۶ ب.ظ | ۰ نظر
من شبیه کوهم امّا از وسط تا خورده ام - 
تو تصوّر می کنی چوبِ خدا را خورده ام - -
 نه! خیال بد نکن، چوب خدا اینگونه نیست - 
من هرآنچه خورده ام از دست دنیا خورده ام - - 
ساده از من رد نشو ای سنگدل، قدری بایست - 
من همان « فرش ِ گران سنگم » ، فقط پا خورده ام - -
 قطره ام امّا هزاران رود ِ جاری در من است - 
غرق در دلشوره ام انگار دریا خورده ام - - 
دائما در حال تغییرم ، بپرس از آینه - 
بارها از دیدن تصویر خود جا خورده ام

آهن نیستم

| دوشنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۱:۰۴ ب.ظ | ۰ نظر

دیگر آن انسان خندان روی قبلا نیستم

فکر می‌کردم عزیزم، دیدم اصلا نیستم

فکر می‌کردم پس از تو زندگی خواهد گذشت

فکر می کردم، ولی، دیدم که آهن نیستم

دوستت دارم، هنوزم، روی قولم مانده‌ام

کاش می‌شد بشکنم آن را، ولی زن نیستم

دوستان از پشت می‌آیند و خنجر می‌زنند

حق من زخم است چون، با دوست، دشمن نیستم

راضیم کردی که تنهایی برایم بهتر است

ظاهرا راضی شدم اما عمیقا نیستم

خسته‌ام از روزها، آغوش وا کن ای خدا

باید امضا کرد جایی را؟ بیا... من نیستم

(آرش واقع طلب)

  • ۰ نظر
  • ۲۱ ارديبهشت ۹۴ ، ۱۳:۰۴