ساعت و تاريخ

ساعت و تاريخ

ساعت و تاريخ

شعر :: آساک۱۳

آساک۱۳

اَللّهُمَ عَجِّلْ لِوَلیّکَ الْفَرَجَ وَ الْعافیةَ وَ النَّصْرْ وَ جَعَلْنا مِنْ خَیرِ انْصارِه وَ اعوانه وَ المُسْتَشْهَدینَ بَینَ یَدَیه

آساک۱۳

اَللّهُمَ عَجِّلْ لِوَلیّکَ الْفَرَجَ وَ الْعافیةَ وَ النَّصْرْ وَ جَعَلْنا مِنْ خَیرِ انْصارِه وَ اعوانه وَ المُسْتَشْهَدینَ بَینَ یَدَیه

۱۱۵ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

مهدی نقبایی۱

| سه شنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۴، ۰۳:۵۰ ب.ظ | ۰ نظر

خود را شب در آینه دیدم دلم گرفت

از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت

از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی

بالا تر از خودم نپریدم دلم گرفت

از اینکه با تمام پس انداز عمر خود

حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت

کم کم به سطح آینه برف می نشست

دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت

دنبال کودکی که در آن سوی برف بود

رفتم ولی به اونرسیدم دلم گرفت

نقاشیم تمام شد و زنگ خانه خورد

من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت

شاید تمام قصه مـا ایـن ســـه جــــمله بود
آشوب بـودی آمـدی و رد شـدی ، همـــین

من سطحی از تـرک شـده بودم که بشکنم
تو آخـریـن تلنگر این سـد شـدی ، همـــین

هـرگـز تـو انـتـخاب نکـردی مـرا ، فـقـط
گاهی بر این دو راهه مردد شدی ، همین

حـذف بـیـای قـافـیه هـا کــــــار تـو نـبـود
تو بـاعـث ردیـف نـیـامـد شـدی ، همـــین

حـرفـی کـه در دقــایـق زخــمی انـتـظـــار
تـیـر خــلاص را بــه دلــم زدی ، همـــین

بـا ایـن هـمـه شـکایـتـی از تـو نـمی کــنـم
تنها قبول کن که کمی بد شدی...همـــین !

مرگ آروم نارنگی رنگ

| سه شنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۴، ۰۳:۰۴ ب.ظ | ۰ نظر

فرض کن یک غروب بارانی ست

و تو تنها نشسته‌ای مثلا

بعدش احساس می‌کنی انگار

سخت دلتنگ و خسته‌ای مثلا

در همان لحظه‌ای که این احساس

مثل یک ابر بی دلیل آن‌جاست

شده یک لحظه احتمال دهی

که دلی را شکسته‌ای مثلا؟

که دلی را شکسته‌ای و سپس

ابرهای ملامت آمده‌اند

پلک خود را هم از پشیمانی

روی هم سخت بسته‌ای مثلا

مثلاهای مثل این هرشب

دلخوشی‌های کوچکم شده‌اند

در تمام ردیف‌های جهان

تو کنارم نشسته‌ای مثلا

و دلی را که این همه تنهاست

ژاپنی‌ها قشنگ می‌فهمند

مثل ویرانی هیروشیماست

بعد از آن جنگ هسته‌ای مثلا

فرض کن یک غروب بارانی ست

و تو تنها نشسته‌ای مثلا

من نباید زیاد شکوه کنم

من نباید... تو خسته ای مثلا

(مهدی نقبایی)

رهبر

| چهارشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۴، ۰۵:۱۰ ب.ظ | ۰ نظر

ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمکران گل کرد
بغض تو تا شکست بر لب‌ها
ذکر یا صاحب الزمان (عج) گل کرد

جان ایران! چه شد که جانت را
جان ناقابلی گمان کردی؟!
آبروی همه مسلمانان
اشک ما را چرا درآوردی؟!

جسم تو کامل است، ناقص نیست
می‌دهد عطر یک بغل گل یاس
دستت اما حکایتی دارد…
رَحِمَ اللهُ عَمِی العباس! 

شعر۷

| سه شنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۴۹ ب.ظ | ۰ نظر

فاضل نظری

از باغ می برند چراغانیت کنند
تا کاج جشن های زمستانیت کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن ازچاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

یک نقطه بیش فرق رجیم و رحیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

شعر۳

| سه شنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۴۶ ب.ظ | ۰ نظر

فاضل نظری

همین که نعش درختی به باغ می افتد

بهانه باز به دست اجاق می اقتد

حکایت من و دنیا یتان حکایت آن

پرنده ایست که به باتلاق می افتد

عجب عدالت تلخی که شادمانی ها

فقط برای شما اتفاق می افتد  

تمام سهم من از روشنی همان نوریست

که از چراغ شما در اتاق می افتد

به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین

چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد

همیشه همره هابیل بوده قابیلی

میان ما و شما کی فراق می افتد؟

دس نزار روی دلم، دلم کبابه داداشی

| دوشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۴، ۰۵:۴۱ ب.ظ | ۱ نظر

دس نذار روی دلم، دلم کبابه، داداشی!

این روزا دلا تو خطِ نون و آبه، داداشی!

حال مون رو پرسیدی، قربونِ اون معرفتت

توی این هول و وَلا خیلی خرابه، داداشی!

دل کجاس؟ دیگه باهاس دنبال بیدلا بریم

این روزا، این طرفا بیدلی بابه، داداشی!

یه نسیمی اومد و دمید و ما عین حباب

نقشِ ما نقش برآبه و سرابه، داداشی!

چی شد اون جوری نشد؟ کجا؟ کیا؟ کدوم طرف؟

چه سئوالایی دارم که بی جوابه، داداشی!

اگر دوس داری تو هم یه روز به روءیات برسی

چِش ببند و خوب بخواب! زندگی خوابه، داداشی!

صحیح است

| چهارشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۴، ۰۸:۰۲ ب.ظ | ۰ نظر

از پشت تریبون دلم عشق چنین گفت:

محبوب تو زیباست... قشنگ است... ملیح است

اعضای وجودم همه فریاد کشیدند

احسنت صحیح است... صحیح است... صحیح است.

(ملک الشعرای بهار)

شعر

| جمعه, ۹ مرداد ۱۳۹۴، ۰۵:۱۹ ب.ظ | ۰ نظر

هر چند که خسته ایم از این حال نیا!
شرمنده! اگر ندارد اشکال نیا!
ما خط تمام نامه هامان کوفی است
آقای گلم زبان من لال نیا! .......

جلیل صفربیگی 

شعر

| جمعه, ۹ مرداد ۱۳۹۴، ۰۵:۱۸ ب.ظ | ۰ نظر

هر روز به ما اگر که سر هم بزنی
بر ریشه ی خواب ما تبر هم بزنی
آقا تو که خوب می شناسی ما را
زنگ در خانه را اگر هم بزنی ......

جلیل صفربیگی

با سنگ می‌شود چه کار کرد

| چهارشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۴، ۰۳:۵۵ ب.ظ | ۱ نظر

یک اتفاق ساده مرا بی قرار کرد

یابد نشست و یک غزل تازه کار کرد

در کوچه می‌گذشتم و پایم به سنگ خورد

سنگی که فکر و ذکر دلم را دچار کرد

از ذهن من گذشت که با سنگ می‌شود

آیا چه کارها که در این روزگار کرد!

با سنگ می‌شود جلوی سیل را گرفت

طغیان رودهای روان را مهار کرد

یا سنگ روی سنگ نهاد و اتاق ساخت

بی سرپناه‌ها همه را خانه دار کرد

یا می‌شود که نام کسی را بر آن نوشت

با ذکر چند فاتحه، سنگ مزار کرد

یا مثل کودکان شد و از روی شیطنت

زد شیشه‌ای شکست و دوید و فرار کرد

با سنگ مفت می‌شود اصلا به لطف بخت

گنجشک‌های مفت زیادی شکار کرد

یا می‌شود که سنگ کسی را به سینه زد

جانب از او گرفت و بدان افتخار کرد

یا سنگ روی یخ شد و القصه خویش را

در پیش چشم ناکس و کس شرمسار کرد

ناگاه بی مقدمه آمد به حرف سنگ

اینگونه گفت و سخت مرا بیقرار کرد :

تنها به یک جوان فلسطینی‌ام بده

با من ببین که می‌شود آنگه چه کار کرد!

(علی فردوسی)