ساعت و تاريخ

ساعت و تاريخ

ساعت و تاريخ

شعر :: آساک۱۳

آساک۱۳

اَللّهُمَ عَجِّلْ لِوَلیّکَ الْفَرَجَ وَ الْعافیةَ وَ النَّصْرْ وَ جَعَلْنا مِنْ خَیرِ انْصارِه وَ اعوانه وَ المُسْتَشْهَدینَ بَینَ یَدَیه

آساک۱۳

اَللّهُمَ عَجِّلْ لِوَلیّکَ الْفَرَجَ وَ الْعافیةَ وَ النَّصْرْ وَ جَعَلْنا مِنْ خَیرِ انْصارِه وَ اعوانه وَ المُسْتَشْهَدینَ بَینَ یَدَیه

۱۱۴ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

اصلا تو می خواهد دلم

| پنجشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۳۳ ق.ظ | ۰ نظر

  • ۰ نظر
  • ۰۹ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۳۳

تقدیر وصل

| شنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۲۱ ق.ظ | ۰ نظر
تقدیر بود... پای کسی در میان نبود
آن روزها که صحبتی از این و آن نبود!
می شد زمانه وار بخواهم تو را ولی
وصلی چنین که لایق عشقی چنان نبود

«پوریا شیرانی»

روز مهندس مبارک

| شنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۶، ۱۱:۰۸ ق.ظ | ۰ نظر


شرط پدرت بود مهندس شوم آخر

ما شاعرکان را چه به سینوس و کسینوس


من مهندس گشته ام راه دلت پیدا کنم

ور نه با یک شغل ساده می شود خورد و نمرد


من مهندس بوده ام دلدادگی شأنم نبود

تازگی ها گل فروشی تازه کارم کرده ای

برگ

| چهارشنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۱۵ ق.ظ | ۰ نظر
برگ خشکم
از درخت افتادم
ساقه هم تاب من پیر نداشت
وقت سبزی و جوانی که گذشت
در همان خش خش یک روز خزان
زیر پای عابری
بهر یک خاطره ای خرد شدم
«محمدرضا صادق»

حتی در هم...

| دوشنبه, ۴ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۳۰ ق.ظ | ۰ نظر

می آیی در «وا» می شود...
می روی در «بسته» می شود...
می بینی حتی «در» هم
«وابسته» می شود!


 «حسین پناهی»

غزلی مبهم شد

| سه شنبه, ۱۱ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۶ ق.ظ | ۱ نظر

ابتدای سفرم شادی و غم توام شد

شادی و غم غزلی شد، غزلی مبهم شد


فاصله مشکل من بود، که در این جاده

چارده مرتبه این فاصله کم شد، کم شد


ابتدا حرف دلم را به نگاهم دادم

بوسه می خواست لبم،گنبد خضرا خم شد


خم شد آهسته از اسرار ازل با من گفت

گفت: ایوان نجف بوسه گه عالم شد


بعد هم پشت همان پنجره رویایی

چشم من محو ضریحی که نمی دیدم شد


خواستم گریه کنم بلکه بر این زخم عمیق

گریه مرهم بشود، خون جگر مرهم شد


گریه کردم، عطش آمد به سراغم،گفتم:

به فدای لب خشکت! همه جا زمزم شد


آنقدر دور حرم سینه زدم تا دیدم

کعبه شش گوشه شد آنگاه دلم محرم شد


روی سجاده خود یاد لبت افتادم

تشنه ام بود، ولی آب برایم سم شد


زنده ماندم که سلامی به سلامی برسد

از محمد به محمد که میسر هم شد


من مسلمان شده مذهب چشمی هستم

که درآن عاطفه با عشق و جنون توام شد


سالها پیر شدم در قفس آغوشت

شکر کردم، در و دیوار قفس محکم شد


کاروان دل من بسکه خراسان رفته است

تار و پود غزلم جاده ابریشم شد


سالها شعر غریبانه در ابیات خودش

خون دل خورد که با دشمن خود همدم شد


داشتم کنج حرم جامعه را می خواندم

برگ در برگ مفاتیح پر از شبنم شد


یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت

یک قدم مانده به او کار جهان در هم شد


بیت آخر نکند قافیه غافلگیرت

آی برخیز ز جا قافیه یا قائم شد...


﴿سید حمیدرضا برقعی﴾

...

| پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۰۰ ق.ظ | ۱ نظر

نمیدانم دلم دیوانهٔ کیست

کجا آواره و در خانهٔ کیست

نمیدونم دل سر گشتهٔ مو

اسیر نرگس مستانهٔ کیست


«دوبیتی شماره ۱۳ - باباطاهر»

در انتظار پاییز

| سه شنبه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۰۶ ق.ظ | ۰ نظر
دارد پاییز مى رسد
انار نیستم
برسم به دست هاى تو
برگم
پُر از اضطرابِ افتادن...

«رضا کاظمى»

برگ های زرد

| يكشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۰۱ ق.ظ | ۰ نظر
تا تو نقاش
دل تنگ منی
دقت کن
برگ ها را نکُنی زرد
دلم می گیرد

«نجمه زارع»

کولاک عشق

| چهارشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۰۴ ق.ظ | ۰ نظر
باید دل من بمیرد و خاک شود
تا خاطر تو ز خاطرم پاک شود
هرچند که گفته ام برو اما عشق
ای کاش که در مسیر کولاک شود

«شاهد بنی اسدی»