آساک۱۳

اَللّهُمَ عَجِّلْ لِوَلیّکَ الْفَرَجَ وَ الْعافیةَ وَ النَّصْرْ وَ جَعَلْنا مِنْ خَیرِ انْصارِه وَ اعوانه وَ المُسْتَشْهَدینَ بَینَ یَدَیه

آساک۱۳

اَللّهُمَ عَجِّلْ لِوَلیّکَ الْفَرَجَ وَ الْعافیةَ وَ النَّصْرْ وَ جَعَلْنا مِنْ خَیرِ انْصارِه وَ اعوانه وَ المُسْتَشْهَدینَ بَینَ یَدَیه

شب بر روی شیشه های تار

| پنجشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۴، ۱۰:۰۲ ب.ظ | ۰ نظر

دلم برای خودم تنگ می شود گاهی

                سه تار خسته خوش آهنگ می شود گاهی

سیاه بختی شاعر همیشه ثابت نیست

               به لطف حادثه کمرنگ می شود گاهی

میان غصه ی سنگین یک جزامی هم

               بساط خنده هماهنگ می شود گاهی

کسی که سارق پرونده دار معروف است

                اسیر منطق "سرهنگ" می شود گاهی

همیشه شاعر عاشق ندارد احساسات

                 میان عقل و دلش جنگ می شود گاهی

دمی بخند "زلیخا" بدان که "یوسف" هم

                  به اشتیاق تو دلتنگ می شود گاهی

ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻟﺤﻈﻪ‌ﻫﺎﯼ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺧﺸﮑـﺴﺎلی‌ام 

ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺁﺑﯽِ ﻏﺰﻝِ ﺍﺣﺘﻤﺎلی‌ام

ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺍﺗﺎﻕ ﯾﮏ‌ ﺩﻭ ﺳﻪ ﻣﺘﺮﯼ ﺩلم خوش‌ است

ﺑﺎ ﺭﻧﮓ ﺁﺳﻤﺎﻧﯽِﮔل‌های ﻗﺎلی‌ام

ﺗﺎ ﮐﯽ ﺻﺪﺍﯼ ﺁﻣﺪﻧﺖ ﻃﻮﻝ ﻣﯽ‌ﮐﺸﺪ؟

 ﭘﯿﻐﻤﺒﺮ ﻗﺒﯿﻠﻪ! ﺍﻣﺎﻡ ﺍﻫﺎلی‌ام؟

ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺍﺭﺗﻔﺎﻉ ِﺧﻮﺩﻡ ﺁﻣﺪﻡ، ﺍﮔﺮ

ﺍﻃﺮﺍﻑ ﮔﯿﻮﻩ‌ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺣﻮﺍلی‌ام

ﺍﯼ ﺭﻣﺰ ﺟﺪﻭﻝ ﻫﻤﻪ‌ﯼ «ﺟﻤﻌﻪ‌ﻧﺎﻣﻪ‌ﻫﺎ»

ﺗﻨﻬﺎ ﺟﻮﺍﺏ ﺁینه‌ﻫﺎﯼ ﺳﻮﺍلی‌ام!

ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻫﻢ ﺍﺫﺍﻥ تو رﺍ ﭘﺨﺶ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻨﺪ

ﺍﺯ ﭘﺸﺖ‌ﺑﺎﻡ ﺣﻨﺠﺮﻩ‌ﻫﺎﯼ ﺑﻼلی‌ام

(علی‌اکبر لطیفیان)

 

شعر می‌خوانم برایت واژه‌ها گل می‌کنند

| شنبه, ۹ آبان ۱۳۹۴، ۰۴:۳۹ ب.ظ | ۰ نظر

در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیست

می‌رسم با تو به خانه از خیابانی که نیست

می‌نشینی رو به رویم خستگی در می‌کنی

چای می‌ریزم برایت توی فنجانی که نیست 

باز می‌خندی و می‌پرسی که حالت بهتر است؟

باز می‌خندم که خیلی، گرچه می‌دانی که نیست 

شعر می‌خوانم برایت واژه‌ها گل می‌کنند

یاس و مریم می‌گذارم توی گلدانی که نیست 

چشم می‌دوزم به چشمت، می‌شود آیا کمی

دست‌هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟ 

وقت رفتن می‌شود با بغض می‌گویم نرو

پشت پایت اشک می‌ریزم توی ایوانی که نیست 

می‌روی و خانه لبریز از نبودت می‌شود

باز تنها می‌شوم با یاد مهمانی که نیست 

رفته‌ای و بعد تو این کار هر روز من است

باور این‌که نباشی کار آسانی که نیست...

تع

سرش بره قولش نمیره

| يكشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۴، ۰۶:۰۱ ب.ظ | ۱ نظر
روی دستش، پسرش رفت، ولی قولش نه!
نیزه ها تا جگرش رفت، ولی قولش نه!
 
 
این چه خورشیدِ غریبی ست که با حالِ نزار،
پای نعشِ قمرش رفت، ولی قولش نه!
 
 
باغبانی ست عجب! آن که در آن دشتِ بلا،
به خزانی ثمرش رفت ، ولی قولش نه!
 
 
شیر مردی که در آن واقعه هفتاد و دو بار،
دستِ غم بر کمرش رفت، ولی قولش نه!
 
 
جان من برخیِ " آن مرد " که در شط فرات،
تیر در چشمِ ترش رفت، ولی قولش نه!
 
 
...
هر طرف می نگری نامِ حسین است و حسین،
ای دمش گرم!! سرش رفت، ولی قولش نه!

شعری از نغمه مستشار نظامی

| سه شنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۴، ۰۳:۵۳ ب.ظ | ۱ نظر

می خواستم برای تو چیزی ولی نشد

پیراهن سپید و تمیزی ولی نشد

من باشم و تو باشی و باغ و دو صندلی

من باشم و تو باشی و میزی ولی نشد

سوغات جاده های سفر را بیاورم

بنشینم و تو چای بریزی ولی نشد

می خواستم برای خودم دست و پا کنم

از چنگ عشق راه گریزی ولی نشد

یا لا اقل بدون تعارف بگویم از

اینکه برای من چه عزیزی ولی نشد

گفتی بخند و قول بده بعد از این دگر

در پیش چشمم اشک نریزی ولی نشد

گفتم قبول کن که کسی عاشقت شده

می خواسته برای تو چیزی ولی نشد

مهدی نقبایی۱

| سه شنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۴، ۰۳:۵۰ ب.ظ | ۰ نظر

خود را شب در آینه دیدم دلم گرفت

از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت

از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی

بالا تر از خودم نپریدم دلم گرفت

از اینکه با تمام پس انداز عمر خود

حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت

کم کم به سطح آینه برف می نشست

دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت

دنبال کودکی که در آن سوی برف بود

رفتم ولی به اونرسیدم دلم گرفت

نقاشیم تمام شد و زنگ خانه خورد

من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت

شاید تمام قصه مـا ایـن ســـه جــــمله بود
آشوب بـودی آمـدی و رد شـدی ، همـــین

من سطحی از تـرک شـده بودم که بشکنم
تو آخـریـن تلنگر این سـد شـدی ، همـــین

هـرگـز تـو انـتـخاب نکـردی مـرا ، فـقـط
گاهی بر این دو راهه مردد شدی ، همین

حـذف بـیـای قـافـیه هـا کــــــار تـو نـبـود
تو بـاعـث ردیـف نـیـامـد شـدی ، همـــین

حـرفـی کـه در دقــایـق زخــمی انـتـظـــار
تـیـر خــلاص را بــه دلــم زدی ، همـــین

بـا ایـن هـمـه شـکایـتـی از تـو نـمی کــنـم
تنها قبول کن که کمی بد شدی...همـــین !

مرگ آروم نارنگی رنگ

| سه شنبه, ۲۱ مهر ۱۳۹۴، ۰۳:۰۴ ب.ظ | ۰ نظر

فرض کن یک غروب بارانی ست

و تو تنها نشسته‌ای مثلا

بعدش احساس می‌کنی انگار

سخت دلتنگ و خسته‌ای مثلا

در همان لحظه‌ای که این احساس

مثل یک ابر بی دلیل آن‌جاست

شده یک لحظه احتمال دهی

که دلی را شکسته‌ای مثلا؟

که دلی را شکسته‌ای و سپس

ابرهای ملامت آمده‌اند

پلک خود را هم از پشیمانی

روی هم سخت بسته‌ای مثلا

مثلاهای مثل این هرشب

دلخوشی‌های کوچکم شده‌اند

در تمام ردیف‌های جهان

تو کنارم نشسته‌ای مثلا

و دلی را که این همه تنهاست

ژاپنی‌ها قشنگ می‌فهمند

مثل ویرانی هیروشیماست

بعد از آن جنگ هسته‌ای مثلا

فرض کن یک غروب بارانی ست

و تو تنها نشسته‌ای مثلا

من نباید زیاد شکوه کنم

من نباید... تو خسته ای مثلا

(مهدی نقبایی)

شعر۷

| سه شنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۴۹ ب.ظ | ۰ نظر

فاضل نظری

از باغ می برند چراغانیت کنند
تا کاج جشن های زمستانیت کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن ازچاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

یک نقطه بیش فرق رجیم و رحیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

دس نزار روی دلم، دلم کبابه داداشی

| دوشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۴، ۰۵:۴۱ ب.ظ | ۱ نظر

دس نذار روی دلم، دلم کبابه، داداشی!

این روزا دلا تو خطِ نون و آبه، داداشی!

حال مون رو پرسیدی، قربونِ اون معرفتت

توی این هول و وَلا خیلی خرابه، داداشی!

دل کجاس؟ دیگه باهاس دنبال بیدلا بریم

این روزا، این طرفا بیدلی بابه، داداشی!

یه نسیمی اومد و دمید و ما عین حباب

نقشِ ما نقش برآبه و سرابه، داداشی!

چی شد اون جوری نشد؟ کجا؟ کیا؟ کدوم طرف؟

چه سئوالایی دارم که بی جوابه، داداشی!

اگر دوس داری تو هم یه روز به روءیات برسی

چِش ببند و خوب بخواب! زندگی خوابه، داداشی!

به سراغ من اگر می‌آیید؛ پشت یک نیسانم

| شنبه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۴، ۱۲:۵۰ ق.ظ | ۰ نظر

به سراغ من اگر می‌آیید

پشت یک نیسانم

پشت یک نیسان جایی است

که فقط لوتی‌ها

می‌نشینند در آن

پشت نیسان

تا بخواهی جا هست

همه خربزه‌ها

همه آلوها

می‌شوند آنجا جا

من صدا در دادم

تا خرند آن‌ها را

تا که پولی به کف آرم و به غفلت نبرم

به سراغ من اگر می‌آیید

جیب‌تان پر پول

لبتان خندان باد