آساک۱۳

اَللّهُمَ عَجِّلْ لِوَلیّکَ الْفَرَجَ وَ الْعافیةَ وَ النَّصْرْ وَ جَعَلْنا مِنْ خَیرِ انْصارِه وَ اعوانه وَ المُسْتَشْهَدینَ بَینَ یَدَیه

غم مخور

غم مخور، معشوق اگر امروز و فردا می‌کند

واسه این است که درسش مانده

مدرکش را که بگیرد، میشود او دربست

بانوی این کلبه و کاشانه ی وامانده

(شاعر: خودم)
۱۱ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۵۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست


۰۸ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۲۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

بزمُ السَّرا

در این حین، تهمینه پا تِلوِزُن

شبکه خبر بود و سلمانی و یک سَخُن

خبرِ مهم، حتی از آب و دون

بگفتند که وامها شده ده میلون

خبر که به گوش عروسش رسید

بشد رنگ رخساره چون گچ، سپید

ملاقه و سیخ را بیانداخت، زِر

به رستم بگفت ایکسکیوزمی، سِر

ادامه مطلب...
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۰۴:۰۹ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

تقدیم به آن‌کس که خودش می‌داند

زیبایی او به یک غزل می‌ماند

چشمش همه جا دست مرا می‌خواند

من هرچه که می‌نویسم اینجا با عشق

تقدیم به آن‌کس که خودش می‌داند
۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۲:۱۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

بدون عشق

کاری ندارم که کجایی؟
چه می‌کنی؟
بی عشق سر مکن
که دلت پیر می‌شود...

قیصر امین‌پور
۲۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۵۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

که لعنت به غار و به کار و به یار

چو اسفندیار آمد اندر سرا

همه حرف از او بود و از مَهلَقا

به ناگه مُشَمّای میوه از دست، بریخت 

به سویِ بابا رستمِ خود گریخت

نُمُخاست داماد شِه، اسفندیار

که لعنت به غار و به کار و به یار

به پیشش بیامد عروس، مهلقا

یه دستش مِلَقَه یه دست سیخ داغ

مُرِ نِمَیی به درک بُر بابا

مُرُم پیش بابام تا سفید رِ موهام

چو رستم که آمد از پارکینگ

بدید مهلقا رِ بِسانِ واکینگ

به یک دست مِلَقَه به یک دست سیخ

اویَم گرز رِ آوُرد و گفتش هیییییی

حالا جنگ رستم با عروس شنو

هَمَه جور شنیدی این هم شنو

پ ن: به علت بی اعصاب بودن مهلقا تمامی بیت ها قافیه ندارد خخخ

پ ن۲: قسمت قبل را می توانید از اینجا بخوانید.


۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۲:۰۷ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

شعر

این درد و غم که به پایان رسد خوش است
همچون جناب خانَم و احلامم آرزوست
۱۲ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

خسرویه

به پَی کیچه که انگشتر زَیی تِه
بَزی کِردیّ ودست بیشتر زَیی تِه
خادِ اُ چادرِ سِفِدی که سَرِت بی
مِچِرخیدی، به مُ خَنجَر زَیی تِه
( شاعر: میرزا علی رحیمی)
۱۲ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۰۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

شعر

از دوری تو غمین و نالان هستیم
وز کرده ی خود کمی پشیمان هستیم
اصلیت ما را تو اگر می پرسی
از کوفه ولی مقیم قوچان هستیم
۱۰ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۵۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

شعر

گلی از شاخه اگر می چینیم
برگ برگش نکنیم
و به بادش ندهیم
لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم
و شبی چند از آن
هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم
شاید از باغچه ی کوچکِ اندیشه مان گل روید
"سهراب سپهری"
۰۹ اسفند ۹۴ ، ۰۱:۱۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰